مؤلف مجهول

224

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

از سعت كوشك بمضيق گور افتادند . و از ايشان جز خبر نشان نماند . شعر : و ما اهل الحيوة لنا باهل * و لا دار الفناء لنا بدار و ما اموالنا الّا عوار * سيأخذها المعير من المعار اى بسا چشمه‌ها كه بر چشمها و روى ايشان روان است ، دهانى كه الا درّ گرم درو نجنبيدى اكنون جز كرم درو نگنجد ، تنهاى ايشان با خاك [ 153 ر ] برابر گشته و بر باد رفته ، گوشت از پوست جدا مانده ، اعضا از يكديگر متفرّق شده . جمع كردهء ايشان نافع نيامد ، كسب و سعى ايشان ناجع نشد . دوستان بدست خويش ايشانرا در گور نهادند و تسليم مار و مور كردند ، ياران و همنشينان ببريدند ، و نزديكان دور شدند . مقيم بالحجون رهين رمس * و اهلى رائحون بكّل دار كانّى لم اكن لهم حبيبا * و لا كانوا الا حبّة فى السّوار [ حكايت ] گويند يزيد پيش عمر عبد العزيز درآمد ، عمر او را گفت مرا پندى ده ! يزيد گفت بدانكه اول خليفه كه جام هلاكت نوشد يا خلعت عزلت پوشد تو باشى . عمر بگريست و گفت زيادت كن ! گفت راه دو بيش نيست : يكى راه ببهشت و آن را بدلالت و خفارت خيرات و اشاعت مبرّات و شفقت و معدلت توان سپرد ؛ و ديگر راه دوزخ و قايد و سايق آن را هوى و حرص و ظلم و طبع ( ؟ ) تواند بود . و تو مخيّرى ، هركدام كه خواهى اختيار كن ! عمر بگريست و گفت زيادت كن ! گفت زينهار تا بمال و ثمال دنيا مغرور نشوى ! كه اين نعمت كه امروز روزگار بدان ميگذارى ديگرى داشت و فردا ديگرى را باشد . بر ذهاب ذهب و نفاد منال منال ، و دست [ 153 پ ]